فهميدن چگونه صورت ميگيرد؟ چگونه چيزي را ميفهميم ؟
فهميدن چگونه صورت ميگيرد؟ چگونه چيزي را ميفهميم ؟
يكي از پيچيده ترين مقوله هاي روانشناسي، مكانيسم فهميدن است. اينكه آدمي چگونه چيزي ميفهمد؟
متن حاضر را وقتي ميخوانيد ميبينيد كه هر چقدر جلوتر ميرود عجيب تر ميشود !!! سعي ميكنيم با مثال توضيح بدهيم كه مبحث كاملا ملموس باشد.
اول از همه آنكه فهم هميشه نه توسط بخش سالم وجود، بلكه هميشه توسط بخشي از وجود صورت ميگيرد كه آسيب ديده است. في الواقع اين آسيب ها هستند كه چگونه فهميدن و چه چيز فهميدن را مديريت ميكنند. در حقيقت بخش هاي سالم وجود انسان تا زماني كه آسيب نبينند، گوشي براي شنيدن و اشتياقي براي فهميدن ندارند و اين آسيب هاي آدمي است كه سرتا پا گوش است و اشتياقي براي فهميدن دارند. درست مانند جسم؛ وقتي جسم شما دچار كاهش گلوكز شود (تعادل گلوكز به هم بخورد) شما گرسنه ميشود و جسم شما طلب غذا ميكند. فكر شما و توجه شما تماما درگير گرسنگي ميشود و تا زماني كه رفع نشود (تعادل بر نگردد) دست از سر شما بر نميدارد. پس نياز جسماني شما (كه تعادل جسماني را به هم زده است) باعث ميشود كه ابژه ي درماني خودش (يعني غذا) را طلب كند؛ در حالي كه قسمت هاي ديگر جسمتان كه در تعادل هستند، هيچگونه مطالبه ايي ندارند و هيچ فشاري به شما وارد نميكنند. همه اينها را گفتم كه بگويم؛ آسيب ها در روان مانند گرسنگي در جسم هستند. قسمت هاي سالم روان، مطالبه ايي ندارند؛ اين آسيب هاي آدمي هستند كه مطالبه گر هستند و به آدمي فشار مي آورند. آسيبها ابژه ي درماني خودشان (غذاي خودشان) را مطالبه ميكنند. علاقه ي ما به متون روانشناسي بي دليل نيست! بلكه آن متون روانشناسي كه به آنها علاقه ميورزيم چون آسيب ما، آن را غذاي خودش تشخيص داده است (آسيب آدمي، درمان خودش را در هر چه ببيند شما عاشق همان ميشويد، در حقيقت شما عاشق هر چه كه هستيد آن علاقه از آسيب هاي شما توليد ميشود).
با گفتن تمام اين مقدمات اكنون آمادگي ذهني داريم كه مقوله ي فهم را بهتر فهم كنيم.
فهميدن زماني اتفاقي مي افتد كه موضوع بيروني، كاملا در آسيب دروني شما جاي گرفته باشد. يعني فهميدن تنها با تراشيده شدن و تحريف واقعيت بيروني قابل فهم است ولاغير. همين است كه ميگوييم هيچگاه هيچ موضوع سوبژكيتو آنطوري كه واقعا هست، فهميده نميشود.
توضيح فهميدن با مثال باليني:
درمانجو خانم 30 ساله اي بودند كه به دليل عصبانيت هاي زيادشان از مادر و عذاب وجداني كه بعد از عصباني شدنشان به سراغشان مي آمد مراجعه كرده بودند. ايشان در كودكي دچار آسيب هاي جسماني زيادي شده بود و حافظه ي درمانجو پر بود از آسيب ديدن هاي فيزيكي. در جلسات درمان در هر جلسه من خيلي كوتاه بازخوردي در مورد صحبت هايشان به ايشان ميدادم. بعد از گذشت چند ماه ايشان شديدا از من عصباني شدند زيرا جلسه ي پيش؛ در مورد جدايي از دوستش صحبت كرده بود و من جلوي جدايي آنها را نگرفته بودم (نظر مستقيمي نداده بودم) و با عصبانيت در جلسه گفتند "آقاي صادقي آسيب ديدن درمانجويان شما براي شما مهم نيست".
سوال: اين فهم از من، چگونه شكل گرفته است؟ يعني از كجا فهميده است كه آسيب ديدن درمانجويانم برايم مهم نيست؟
پاسخ: درمانجو در جلسات پيش در مورد اين موضوع صحبت ميكرد كه يادش مي آيد مادرش در گوشه ي حياط در حال لباس شستن بود و درمانجو در حال تاب بازي بود ولي مادرش به او توجه نميكرد پس براي جلب كردن توجه مادرش، شروع ميكند به حركت هاي خيلي بلند با تاب و ناگهان يكباره تاب برعكس ميشود و مي افتد و سرش ميشكند و يادش مي آيد كه مادرش با حوصله به سمتش مي آمد انگار كه اتفاقي نيوفتاده است!
معمولا در جلسات رواندرماني (با رويكرد ما) تا زماني كه ضرورت صحبت كردن نباشد چيزي نميگوييم. اين صحبت نكردن من و سكوت طولاني من، قابل پردازش توسط ذهن درمانجو نبود و يك رفتار مبهم بود و ذهن وقتي با محركي مبهم مواجه ميشود دچار اضطراب ميگردد و براي كاهش اضطراب تلاش ميكند به آن محرك معنا بدهد. حال براي آنكه"سكوت من" به عنوان موضوعي مبهم، معنادهي بشود و فهميده بشود، روان آن را كنار مشابه ترين تجربه ي زيسته ي پيشين قرار ميدهد تا معنا بگيرد. اما كنار كدام تجربيات ؟ جواب: كنار تجربيات آسيب زا. چرا كنار تجربيات آسيب زا؟ چون اين تجربيات آسيب زا هستند كه ايجاد حساسيت رواني كرده اند (به قول خودمان مارگزيده از ريسمان سياه سفيد ميترسد)
حال تجربه كردن رفتارهايي از قبيل بي خيالي مادر، با حوصله بودن مادر، عجله نداشتن مادر كه باعث آسيب ديدن فيزيكي و رواني درمانجو شده است، يك آمادگي و حساسيتي را به وجود مي آورد كه باعث ميشود هر رفتار منفعلانه اي كه در بزرگسالي از سمت ديگران صادر بشود، به تجربيات گذشته ي او بچسبد و همانگونه معنا بشود.
مانند سكوت من. در حقيقت رفتارهاي من مثل سكوت طولاني، با حوصله بودن، عجله نداشتن، كاملا يادآوار رفتارهاي منفعلانه ي مادرش است. لذا بخشي از روان درمانجو با كنار هم قرار دادن سكوت منفعلانه من و تعلل منفعلانه ي مادرش به سكوت معنا ميدهد و سكوت را ميفهمد. سكوت آبي بود كه در ظرف رواني مخاطب ريخته شد. از آنجايي كه آب هيچ شكلي ندارد به ناچار شكل آسيب درمانجو را به خودش گرفت. جمله ي "آقاي صادقي آسيب ديدن درمانجويانتان براي شما مهم نيست" در حقيقت سايه ي اين جمله است "آسيب ديدن من براي مادرم مهم نبود" و اين تجربه ي زيسته با مادر در گذشته، اجازه ي انعطاف پذيري ذهن براي فهم واقعيت "به آن صورتي كه هست" را نميدهد. هرچقدر آسيب ها بيشتر و جدي تر باشند به همان ميزان انعطاف ذهن براي درك واقعيت كمتر است. با اين مثال باليني شايد بهتر متوجه شده باشيم كه فهميدن چگونه توسط آسيب ها شكل ميگيرد.
در حقيقت واقعيت بيروني قابل فهم نيست مگر آنكه بتواند در قالب و فضاي آسيب، خودش را جا بدهد و براي اين كار لازم است كه واقعيت تراشيده شود (تحريف شود) حال هر چقدر اين تراشيده شدگي و تحريف واقعيت بيشتر باشد يعني بهتر خودش را در قالب آسيب جا داده لذا احساس فهميدن نيز بيشتر است و دقيق تر است و ما در مورد آن مطمئن تر هستيم! جايي كه واقعا حس ميكنيم فهميده ايم يعني آنقدر آن موضوع تراشيده شده كه توانسته كاملا در قالب يك تجربه ي پيشين جا بگيرد و اين يعني بيشترين تحريف بر آن اعمال شده است.
.............................................................................................................................
ادريس صادقي دهچشمه
رواندرمانگر مركز مشاوره دانشجويي
انتخاب حالت کور رنگی
سرخ کوری سبز کوری آبی کوری سرخ دشوار بینی سبز دشوار بینی آبی دشوار بینی تک رنگ بینی تک رنگ بینی مخروطیتغییر اندازه فونت:
تغییر فاصله بین کلمات:
تغییر فاصله بین خطوط:
تغییر نوع موس:
تغییر نوع موس:
تغییر رنگ ها:
رنگ اصلی:
رنگ دوم:
رنگ سوم: